تبلیغات
وبلاگ دوستانه دانشجویان پزشکی یزد - ورودی91 - مطالب متفرقه
تاریخ : سه شنبه 11 تیر 1392 | 08:16 ب.ظ | نویسنده : الهه مروتی
خداهمیشه بامن است
وقتی بچه بودم خدا هر روز به من دیکته می گفت
بنویس :خدا...همیشه..بامن...است
می نوشتم : خدا همیشه با من است
او هر روز همین جمله را به من دیکته می گفت. آنقدر که خوب خوب یاد بگیرم و من هر روز دفتر کوچکم را می آوردم تا املایم را ببیند. نگاهم می کرد و لبخند میزد و من میدانستم بازهم نمره ام بیست می شود. او همیشه به من بیست می داد.
زنگ های املا را خیلی دوست داشتم ...من عاشق بیست بودم و او این را میدانست . عاشق مهرهای رنگی هزار آفرین ... عاشق صدایی که هر روز تکرار می شد و من می شنیدم . صدایش که به گوش نوازی بارش باران می ماند.

امروز من بزرگ شده ام . و او هنوز به من دیکته می گوید.
بنویس: خدا ... همیشه.. بامن ... است
اما من نمینویسم ...
بنویس: خدا...همیشه ...با من ... است
و باز نمی نویسم و او بازمهربانتر از پیش تکرار می کند
بنویس :خدا ..همیشه ...بامن ...است
اما من صدای مهربانش را گم کردم میان غصه هایم... غصه هایم هم با من بزرگ شدند
اجازه ... گوش هایم سنگین شده درست نمی شنوند ... اجازه...دست هایم بی جانند برای نوشتن ...نوک مدادم شکسته مداد تراش هم ندارم...اجازه...دفترم پرشده جا ندارم تا بنویسم ... اجازه...
اما خدا دلش برای شاگرد زرنگی که همیشه بیست می گرفت تنگ شده ...و من این را خوب میدانم
اما دیکته دیگر آسان نیست برایم سخت شده....اما باز هم به من دیکته می گوید...
بنویس: خدا...همیشه... بامن ...است
دیکته ی ساده ی بچگی هایم امروز از عربی هم سخت تر شده ... و او این را خوب می داند. اما هیچ وقت خسته نمی شود... بارها تکرار می کند ... آخر او دلش برای شاگرد زرنگش تنگ شده.
می خواهد کمکم کند... از دلم باخبر است...می داند که دلم برای صدایش تنگ است... برای دیکته نوشتن... برای لبخندش... برای نمره بیست...
من همیشه عاشق بیست بودم...و او این را خوب می داند برای همین هر روز برایم دیکته می گوید
بنویس: خدا...همیشه... با من... است






طبقه بندی: متفرقه،

تاریخ : سه شنبه 28 خرداد 1392 | 04:44 ب.ظ | نویسنده : الهه مروتی

http://s3.picofile.com/file/7404945799/21.gif



ادامه مطلب

طبقه بندی: متفرقه،

تاریخ : یکشنبه 5 خرداد 1392 | 08:50 ب.ظ | نویسنده : امیرمحمد راعـی










ادامه مطلب

طبقه بندی: متفرقه،

تاریخ : چهارشنبه 1 خرداد 1392 | 12:32 ب.ظ | نویسنده : الهه مروتی

دختر کوچولو و پدرش میخواستن که از روی پلی رد بشن.پدره یه جورایی میترسید که اتفاقی بیفته،واسه همین به دخترش گفت:

"عزیزم لطفا تو دست منو بگیر تا نیفتی تو رودخونه"

دختر کوچولو گفت:

"نه بابا،تو دست منو بگیر"

پدر که گیج شده بود با تعجب پرسید:"چه فرقی میکنه؟"

دختر کوچولو جواب داد:

"اگه که من دستت رو بگیرم و اتفاقی واسم بیفته،امکانش هست که من دستت رو ول کنم؛اما اگه تو دستامو بگیری،من با اطمینان میدونم هراتفاقی هم بیفته،هیچ وقت دست منو ول نمیکنی"

 

                           

 




طبقه بندی: متفرقه،

تاریخ : پنجشنبه 29 فروردین 1392 | 06:42 ب.ظ | نویسنده : لیلا عابدی

 

نمی دانم پس ازمرگم چه خواهد شد

نمخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که ازخاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش

واو یک ریز و پی درپی دم گرم خودش را به گلویم سخت بفشارد

وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را...

دکتر علی شریعتی

 




طبقه بندی: متفرقه،

تاریخ : پنجشنبه 22 فروردین 1392 | 11:06 ب.ظ | نویسنده : فاطمه امامی

به نام خالق بیکرانه ی هستی...


دیروز از هر چه بود گذشتیم و امروز از هر چه بودیم !

آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا در پناه میز !

 

دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود !

جبهه بوی ایمان میداد و اینجا ایمانمان بو میدهد !

 

الهی: نصیرمان کن تا از مسیر برنگردیم!

و آزادمان کن تا اسیر نگردیم!

 

گوشه ای از یادنامه ی سردار سرلشکر شهید شوشتری...




طبقه بندی: متفرقه،

تاریخ : شنبه 10 فروردین 1392 | 05:38 ب.ظ | نویسنده : محمد بحری

نمی دانم دوستت داشتم یا نه؟
گفتی برو! باور نکردم. اما خشم تو ساده نبود.
گفتی برو! انگار محکم تر از همیشه بود.
مهربانیت رنگ باخت.گفتم به خاطر یک موجود خاکی رهایم می کنی؟
سکوت کردی. گفتی برو!
فریاد زدم نگاهم کن… نگاهم نکردی.
نمی دیدمت دلم نمی خواست آدمت را هم ببینم. تکان می خورد و سخن می گفت انگار.

همه به خاک افتادند و سجده اش کردند.
گفتی جانشین من است خلیفه است…
روزی
که از من خواستی به غیر از توسجده کنم ، به آن تلی از خاک که کم‌کم تبدیل
به گل میشد، من نمیدانستم جنس آبی که این خاک را گل میکند چیست. نمیدانستم
آب عشق چیست، آب روح چیست؟ از آن به من ننوشانده بودی، آخر جنس من از آتش
بود و من برتر بودم!
من … سوختم .به خاک نیفتادم.چیزی تمام بدنم را فشرد. نمیتوانستم برای یک مشت گل زانو بزنم.ایستادم.محکم و مقتدر ایستادم.
گفتی زانو بزن. نتوانستم.فریاد زدم. این همان آدم خاکی توست که ستم خواهد کرد. سرکش و طغیانگر خواهد شد،
تنگ چشم و حریص ناسپاس و مجادله گر .این آدم توست؟…
باز سکوت …آرام زمزمه کردی خلیفه است.
…وای خلیفه خلیفه خلیفه چقدر خندیدم!خلیفه ای که دروغ می گوید خلیفه ای که گناه می کند. خندیدم و طعنه زدم
یک خلیفه گناهکار!…
گفتی نخوت تورا بلعیده است.
خندیدم! سجده نکردم! رانده شدم!

نمی دانم دوستت داشتم یا نه؟ قرن ها از آن روز می گذرد و من ساکن زمینم.
بین همه این آدمهای خاکی تو! بین همه دروغها و حرص هایشان.بین فراموش کاری های گاه و بیگاه و نادانی هایشان!
بین
همان ها که می خواهند نبودنت را ثابت کنند یا نادیده ات بگیرند.همان ها که
گاهی فقط گاهی به سراغت می آیند.و من از شوق لبریز می شوم
من ابلیس
فرزند آتش!از ذلت این عنصر خاکی لذت می برم. از این که امیدهایت را نامید
می‌کنند شادی می کنم.و دلم برای لغزش‌هایشان پر می زند.
وتو! با همه قدرت و بزرگی ات زیاده گویی‌هایشان را می بخشی هنوز توبه می پذیری و باران می‌بارانی و مهربانانه سر فرازش می کنی.
عجب از او که مهربانی‌ات را می بیند و ستم میکند و عجب از تو که ستمش می‌بینی و مهربانی می کنی…
و من هنوز از این که زشتی‌هایشان را نادیده می گیری آتش می خورم و برای نابودی‌اش قسم می خورم. برای سر گشتگی‌اش لحظه شماری می کنم…

منم ابلیس!





طبقه بندی: متفرقه،

تاریخ : جمعه 9 فروردین 1392 | 04:34 ب.ظ | نویسنده : الهه مروتی

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد. امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. "رضایت کامل".

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد. خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.


ادامه مطلب

طبقه بندی: متفرقه،

تاریخ : شنبه 26 اسفند 1391 | 03:38 ب.ظ | نویسنده : الهه مروتی

سلام خدمت همه شما دوستان

درسته که یه کم دیر شد اما این عکسا همین دیروز به دستم رسید

جای همتون خالی بود اونجا

امیدوارم توی تورهای بعدی هممون با هم بریم

icm4agoof6geupz2p.jpg


ادامه عکسها

طبقه بندی: متفرقه،

تاریخ : چهارشنبه 23 اسفند 1391 | 04:51 ب.ظ | نویسنده : فاطمه امامی
به نام خدایی که درین نزدیکی ست...


در صحرا بودم ابلیس را دیدم که چهل روز سر از سجده برنداشت...

                        گفتم یا مسکین! بعد از بیزاری و لعنت این همه عبادت چیست؟!

 گفت : یا ذوالنون! اگر من از بندگی معزولم 
اواز خداونــدی معـزول نیسـت...

                   
    
پی نوشت: شیطان هم خدا رو عبادت میکنه,اونوقت ما میریم بنده ی شیطان میشیم!!!



طبقه بندی: متفرقه،

تاریخ : دوشنبه 21 اسفند 1391 | 05:29 ب.ظ | نویسنده : الهه مروتی

سلام خدمت همه ی شما دوستان عزیز

پیشاپیش سال جدید رابه همتون تبریک میگم و امیدوارم سالی پر از خیر وخوبی و برکت در پیش داشته باشین.

چهارشنبه سوری،این مراسم کهن در کشور ما،ریشه در شاهنامه داره.

سور به معناى میهمانى و جشن مى باشد و اما چرا چهارشنبه سورى و چرا آتش برافروختن و چرا از روى آتش پریدن؟ براساس سروده هاى پیروز پارسى، حكیم فردوسى، سیاوش فرزند كاووس شاه در هفت سالگى مادر را از دست مى دهد. پادشاه همسر دیگر را برمى گزیند، سودابه كه زنى زیبا و هوسباز بود عاشق سیاوش مى شود:


یكى روز كاووس كى با پسر

نشسته كه سودابه آمد ز در
زنـاگـاه روى سیاوش بدید

پراندیشه گشت و دلش بردمید
زعشق رخ او قرارش نماند

همه مهر اندر دل آتش نشاند


ادامه داستان...

طبقه بندی: متفرقه، بهار،

تاریخ : یکشنبه 20 اسفند 1391 | 02:25 ب.ظ | نویسنده : لیلا عابدی

حرف هایی هست برای نگفتن

که اگر گوشی نبود ،نمی گوییم

حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند

حرف های شگفت ،زیبا واهورایی همین هایند

وسرمایه ی ماورایی هرکسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد

حرف های بیتاب وطاقت فرسا

که همچون زبانه های بی قرار آتشند

وکلماتش ،هریک ،انفجاری را به بند کشیده اند

کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...

اینان همواره در جستجوی مخاطب خویشند

اگر یافتند،یافته می شوند

ودر صمیم وجدان او آرام می گیرند

واگر مخاطب خویش را نیافتند ،نیستند

واگر او را گم کنند ،روح را از درون به آتش می کشند ودمادم ،حریق های وحشتناک عذاب بر می افروزند.

                                                          

                                                        


ادامه مطلب

طبقه بندی: متفرقه،

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

  • دانلود فیلم
  • خرید vpn
  • ضایعات

  • ChatBox